دوران مبارزه...

خیلی وقته که ننوشتم امابا این  ننگ و زور و دزدیدن شعور مردم، نمیشه ساکت موند و باید نوشت....

 البته اونها فکر کردند که شعور مردم رو دزدیدند ،اما حالا دیدند که نتونستند این کار رو بکنند.هر چند که می خواستند به قول خودشون از کودتا جلوگیری کنند ، اما به قیمت بازی با شعور و اعتاد مردم؟ نه این کار ظالمانه ای بود . نباید اینو فراموش می کردند که همه ی مردم عقلشون به چشمشون نیست. و مردم ساکت نمی شینند و اعتراض خودشون رو اعلام می کنند.

 شبی نیست که جوونی کتک نخوره، گلوله ای شلیک نشه. نمی دونم واقعا اینا ها کی هستند که با اسلحه میریزند تو خونه های مردم و مردممون رو می ترسونند. دیگه تو خیابون رفتن امن نیست حتی واسه یه کار ضروری. آخه تا کی....؟

دلم می خواد یه پیشنهاد بدم به  رئیس جمهور محبوبم که دلم می خواست اون انتخاب بشه ولی نشد. به نظر من امکان نداره با حرف و شعارهای مردم حقمون برگرده مگر اینکه بزرگان دست به کار بشوند که احتمالش کمه. پیشنهاد من اینکه که آقای موسوی اعلام کنند که از حق خودم می گذرم و به طرفدارانم میگم که دیگه تو خیابونها نریزند تا دیگه جوونی یا  مردم بی گناهمون کشته نشن. و این اغتشاش گرها از طرفدارهای موسوی جدا بشن و امنیت و آرامش برگرده .  آخه با این پلیس های وحشی جه میشه کرد که هیچی حالیشون نیست نه زن  نه بچه نه جوون و نه پیر ، دیگه از حد گذروندند.

 هر چند که احتمال برگشتن آرا کمه و به صفر میل میکنه، اما این طوری با یه چهره ی خوب و زیبا آقای موسوی میرن کنار و از اینکه بازم شورای نگهبان بگه آرا درست هست و احمدی نژاد رئیس جمهوره و اعتراض بقیه ی کاندیدا درست نیست ، بهتره. چون این طوری همه به بر حق بودی موسوی و اینکه از خشونت بیزاره پی میبرند و بیشتر به وجود سبزش ایمان میارند.

خودم هم از دادن این پیشنهاد ناراحتم اما می دونم که با این کارا چیزی درست نمیشه و فقط آدم های بیشتری کشته میشن . باید یه حرکتی انجام بشه. دیگه بسه چه قدر کشته...چه قدر کتک...!

با همه ی این ها باز هم حمایتت می کنیم.......!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


کلاغه..........

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سیاه پاپـتی ، پرید روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ، قطره اشک لابه لای پرهای

سیاهش گم شد و رفت ، یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...

یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ، آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ،  زشت و

سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ...؟!!

حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد میشیم از کنار هم ...

حرفای بیخود میزنیم ، خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ، عاشقیامون دروغکی !

ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟!

دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... "

دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سیاه و خط خطی ...

پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار !

پشت سرش یه زهر مار !!!

حداقل این فحشه که راستکی بود ! اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش میمونه ؟!

دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ، زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...

دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون ... "

کاشکی که بشه همه بشیم همون کلاغ پاپتی..

کاشکی..

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


همیشه یکی هست که بهتر از تو برقصه!

خیلی وقته چیزی ننوشتم...خیلی.فکر کنم نزدیک به ٣ ماه میشه که چیزی ننوشتم.نمی گم حرفی نداشتم،چون حرف بوده و من نیومدم بنویسم. اماامروز مه نامه ی چارلی چاپلین به دخترش رو خوندم حیفم اومد نیام و ننویسم.می دونم خیلی از ماها این نامه رو خوندیم اما بازم بخونیم،ضرری نداره.

وقتی ژرالدین (حاصل ازدواج چارلی و اونا اونیل) می‌خواست وارد عالم هنربشه چارلی برای او نامه‌ای نوشت که در شمار زیبا‌ترین و شور انگیزترین نامه‌های دنیا قرار داره و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می‌کنه.

 ژرالدین دخترم:
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی. این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می‌شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می‌بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین٬ نامه‌ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه‌ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می‌آمد٬ طعنه اش می‌زدم و می‌گفتمش برو.
 
 من در رویای دخترم  خفته ام. رویا می‌دیدم ژرالدین٬ رویا.......
رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می‌دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می‌دیدم به روی آسمان٬ که می‌رقصید و می‌ شنیدم تماشاگران را که می‌گفتند: "دختره را می‌بینی؟ این دختر همان دلقک پیره "اسمش یادته؟ "چارلی". آره من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می‌رقصی. این رقص‌ها  و بیشتر از آن  صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه‌های تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می‌لرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین  و در آن شبها  در آن شبهای افسانه ای کودکی‌های تو، که تو با لالایی قصه‌های من  به خواب می‌رفتی٬ و من باز بیدار می‌ماندم در چهره تو می‌نگریستم، ضربان قلبت را می‌شمردم، و از خود می‌پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ پس..........
تو مرا نمی‌شناسی ژرالدین. در آن شبهای دور ٬قصه‌ها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست‌ترین محلات لندن آواز می‌خواند و می‌رقصید و صدقه جمع می‌کرد.این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام. و از اینها بیشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می‌زند  اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می‌خشکاند،  احساس کرده ام. بااینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. از تو حرف بزنیم، داستان من به کار تو نمی‌آید.
 به دنبال تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند  خود گریستم.
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می‌کنی٬ تنها رقص و موسیقی نیست.
نیمه شب هنگامی ‌که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می‌رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی.

گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو : "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آنها هستی - دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می‌شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می‌شناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه‌هایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده‌ی نورافکن‌های تآتر "شانزلیزه" خبری نیست.
نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی‌رقصند؟
اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌رقصد.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌زند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می‌فرستم. هر مبلغی که می‌خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می‌کنی، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."
جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی  همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف می‌زنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه‌های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می‌روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می‌گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوا٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار  سقوط می‌کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.
آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی ‌است.

شاید روزی  چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط می‌کنند.
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می‌درخشد.......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می‌شناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می‌دانم.
 
به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی‌پوشاند. به خاطر هنر می‌توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می‌زنم.
 اما به گمان من،
تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می‌داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

آدم باورش نمیشه که اینا حرفای چارلی هست،اینا از ذهن و دل چارلی اومده بیرون.به این فکر کنیم که نکنه یادمون بره که برای اینی که هستیم چه کارایی کردیم، دل چه کسایی رو شکوندیم.اصلا چی بودیم و الآن چی هستیم.همیشه این جمله یادمون باشه که" گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان رو تماشا کن"
کاش ما آدم ها همیشه یادمون باشه که زودی گول چشم ها و زر و زیور این دنیا رو نخوریم و با چشم باز و واقعی دنیا رو ببینیم. نباید هیچ وقت به خودمون مغرور بشیم این رو به خودم هم میگم که حالا فکر می کنم قیافم عوض شده،مثلا خوشگل شدم، فلان شدم باید خود خودم رو یادم باشه و اون رو عوضش نکنم ،بلکه بهترش کنم و عیب هاشو بر طرف کن.
همین جمله ی آخرش رو هم ما تو دینمون داریم اما کی بهش توجه میکنه.آره دیگه حرف چارلی برامون بیشتر از حرف دینمون ارزش داره.کاش به عمق حرفش توجه کنیم و بهش فکر کنیم و الکی از کنارش نگذریم.
-خدایا به ما قدرت پرواز رو بده.
-خدایا به ما قدرت بر گشتن بر روی زمین رو اگر پرواز کردیم بده.
-خدایا به ما قدرت پی بردن به اعماق حرف هات رو بده.
-خدایا به همه ی ما  نگاه و دید چارلی چاپلینی بده.
خدایا به خاطر داده هات و نداده هات شکرت می کنم.
خدایا...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


انسان فراموش شده..........

نمی دونم چرا چند وقته که چیزی ننوشتم....دیگه ذوق و شوق قبلا رو ندارم.اصلا از وقتی که این وبلاگ رو درست کردم,دیگه حس نوشتن رو ندارم. اما الان می خوام بنویسم .حتی بعد از این همه مدت و می نویسم........

٢روز پیش تجربه ی سختی ذاشتم و دلم خیلی شکست,این قدر که تا ساعتها اشک می ریختم.اصلا باورم نمی شد که ادم این قدر صادق هم وجود داره!طوری که اول حرف می زنه و بعد به عواقب حرفش فکر میکنه! نمیگم که کارش غلطه،اما یهو بیان کردن چنین چیزی ودرک طرف دیگه از چنین چیزی خیلی سخته!اما خوب تونستم خودم رو جمع و جور کنم.... .

اما دیشب یه چیزی خوندم که باعث شد به دلیل اشک ریختن و اصلابه هدفم تو زندگی فکر کنم...

یه مطلب جدید از عرفان نظر اهاری خوندم که خیلی قشنگ بود  و اون مطلب قشنگ باعث شد که بیام و بنویسم و بخوام که اون نوشته رو تو وبلاگم بذارم، و اون این بود:

 ما همه آفتابگردانیم‌

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید
.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...

 

این مطلب روی من که خیلی تاثیر داشت و به خودم اومدم.به این فکر کردم که چرا ما ادمها همیشه اخر کارهامون به خدا فکر می کنیم،حالا ادم یکم بهتر ،اول کارش هم به خدا فکر می کنهااما به هر حال دار حین کار به اون فکر نمی کنیم!

چرا ما مثله افتاب گردون سمت و سوی افتاب رو نمی گیریم و همش به مسائل سطحی زندگی اهمیت میدیم....

چرا  خدا رو فقط تو تنگناها به یاد میارم. چون اون موقع بهش احتیاج داریم؟! 

چرا اسمه انسان ما رو به یاد خدا نمیندازه....

چرا هدف  زندگیمون رو روشن نمی کنیم که تلاش هامون رو بر مبنای اون قرار بدیم و مثله افتاب گردون برای رسیدن بهش خودمون رو عوض کنیم،خودمون رو بچرخوننیم و حتی خودمون رو توش غرق کنبم....

-کاش بشه که روزی ما هم مثله افتاب گردون بشیم و اسممون بقیه رو یاد خاطرات قشنگ  بیندازه!

-کاش بشه همه با هم همیشه ی همیشه صادق باشیم!

-کاش بتونیم تو زندگی هدفمون رو پیدا کنیم!

-کاش بتونیم یه همراه مطمئن برای خودمون پیدا کنیم .یه همراه واقعی نه یک همراه موقتی و باز بعد اون یکی دیگه و یکی دیگه...!

-کاش.............................................. . 
 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


اولین نوشته ی من............

نمی دونم از کجاو از چی بنویسم...اصلا باید بنویسم یا نه.!

اما می نویسم.......

این هفته که گذشت ...هفته ی خیلی سختی بود..اما یه چیزه خوب توش بود اون هم تئاتر بود..اون هم اولین تئاتر..واقعا خجالت می کشم که می نویسم ..اولین.. !خجالت

تئاتر خیلی قشنگی بود و بسیارهم تاثیر گذار! واقعا من و الهه و بهاره ازش لذت بردیم.اسمش سرزمین سفلی بود و کارگردانش کمال الدین غراب.بهاره یه کاره دیگه ی این کارگردان رو هم دیده بود و می گفت قشنگ بوده ,البته می گفت که اون قشنگی خودش رو داشته و این هم یه قشنگی داره. اما به هر حال من که خیلی دوستش داشتم و به خیلی ها توصیه کردم که برن.... .

این هفته باید خوب درس بخونم که وقتی خاله میاد وقت کنم با دریا بازی کنم و مامان و بقیه که میرن خونه ی مامانی من هم بتونم برم. اخه هفته ی بعدش یعنی همون یکشنبه اش امتحان احتمال دارم و چهارشنبه اش هم اقتصاد.حالا اقتصاد خوندنیه,اما احتمالاسترس.اصلا وقتی بهش فکر می کنم دلم می لرزه..حالا خودش به اندازه ی کافی ترسناک هست,اما باز بقیه هی ادم رو می ترسونن,هی می گن از فلان نفر این قدرشون افتادن یا اگه نخونین مییفتین و از این قبیل حرفا... . من که می خونم ام با ترس و استرس ,اخه  روی هر مسئله شاید یک یا دو یا بعضی وقتا چند ساعت فکر می کنم..!افسوس یعنی با خودم می کم اگه من الان روی هر مسئله این قدر فکر می کنم پس سر امتحان چکار کنم؟!...خدا بخیر بگذرونه این امتحان و نمره ی احتمال رو!......... چه همه از این احتمال گفتم, دیگه بسه!

فردا باید خوب خوب درس بخونم و روز سختی در پیش دارم!نگران

-خدایا به من نیرو بده تا بجنگم.... .

-خدایا به همه نیرو بده تا بجنگن... .

-خدایا این احتمال رو هم واسه همه اسون کن... .

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :